حرف های زیادی برای گفتن در این مدت داشتم و نزدم. صادقانه بگویم که بیشتر از سر ترس بود این حرف نزدن.
دیگر احساس می کنم نوشتن فایده ای ندارد. صحبت های خود را از دریچه وبلاگ به داخل سلول های مغز خود می برم به امید روزی که بتوانم آن ها را آزادانه و بدون ترس در اینجا یا جایی دیگر بیان کنم.
به عنوان آخرین حرف می گویم که همواره باید در مورد رفتارهای افراد تفکر و قضاوت کرد. اگر کار اشتباهی انجام می دهند فقط باید به نقد و یا بررسی و احیانا تنبیه آن کار اشتباه پرداخت. نباید به راحتی شخصیت فرد را زیر سوال برد. کار ما با اصلاح فرآیندهایی که در طول تاریخ گرفتارش بوده ایم درست می گردد. اصلاح فرآیندها در قالب اصلاح رفتارها امکان پذیر است.
احساسی نباید عمل کرد و همواره باید رفتاری مبتنی بر عقلانیت و آینده نگری داشت. شما و خودم را سفارش می کنم به اصلاح خویش و اصلاح فرآیندها.
به امید دیدار تا روزگاری دیگر.
+ نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 19:0  توسط رضا
|
امید رفت، آرزو ماند
شادی رفت، اندوه ماند
صداقت رفت، دروغ ماند
زیبایی رفت، زشتی ماند
خوبی رفت، بدی ماند
و چه تناقضی دارد این رفنتنها و ماندنها.
ما را در میان این تاریکیها تنها مگذار که تو بالاترین روشناییهایی.
ای آنکه همیشه میمانی.
+ نوشته شده در شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 2:28  توسط رضا
|
تا امروز نمی دونستم که اگر یک خانمی بخواد مهریش رو به اجرا بگذاره، میتونه تمامی اموال مرد رو که با سند به نامش هست رو بدون درخواست تجدیدنظر مرد مصادره کنه.
حالا اگر مهریه بالا باشه به راحتی زن میتونه مرد رو از هستی ساقط کنه. بنده خدا اون مردی که قسطی رفته ماشین، خونه و امثال اینها رو خریده باید همه رو ببخشه به خانم. انگار که مرد هیچ نقشی توی زندگی نداشته و خانم همه کارها رو کرده.
قبول دارم که زن ها حق طلاق ندارند و تنها از طریق اهرم مهریه یک زن مظلوم می تونه از مرد ظالم طلاقش رو بگیره. ولی مردهای مظلوم و ساده زیادی هم هستند که زندگیشون با همین قانون تباه میشه.
قانون باید طوری باشه که به هر دو قشر کمک کنه. این قانون نباید دو رو باشه. به ظاهر با نام مهر و عشق و در باطن مقاصد دیگری داشته باشه.
توی کشورهای غربی مرسوم هست که زن و مرد دارایی هاشون رو بعد طلاق نصف می کنند. این قانون خیلی عادلانه و خوب است. ولی ما که ادعای مسلمانی داریم و میگوییم که برای همه چیز راه حل داریم .... چی بگم.
+ نوشته شده در شنبه 17 اسفند1387ساعت 20:44  توسط رضا
|
خام بدم، ناپز بودم، نپختم.
ولی نمیدونم چرا سوختم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 18:17  توسط رضا
|
استاد: من نمی فهمم مشکل شما چیه؟
دانشجو: مشکل من همینه که شما نمی فهمید!
من(البته توی ذهنم):
. دانشجو هم دانشجوهای قدیم.
+ نوشته شده در سه شنبه 12 آذر1387ساعت 1:6  توسط رضا
|
یک پست می خواستم برم یادم رفت!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 23:52  توسط رضا
|
چرا هر وقت حرفی میزنی که بویی از خودخواهی نداره همه خیال میکنند، شعار میدی؟
بابا این همه آدمهای خوب که اومدن و رفتن هدفشون فقط خودشون نبود. چرا نمی شه این حرفها رو دوباره شنید؟
انگار از بس شعار دادیم باورمون شده که زندگی سرتاسرش فقط شعار هست. دیگه شعار نمیدیم که بعدا عمل کنیم و زنگی کنیم. حالا فقط زندگی میکنیم که شعار بدیم.
احتمالا نعوذبالله خدا رو هم با وزیر شعار نماز جمعه اشتباه گرفتیم!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 16:27  توسط رضا
|