تبليغاتX
حس

حس

....

آفتابه، مشکل اصلي ما

 

هر چند وقت يه بار در  خيابون، دانشگاه، سر کار و هزار جاي ديگه با يک نفر مواجه مي شم که مسائل بي ارزش رو گوشزد مي کنه.

 

اگر چيزي نگه مشکل پيش نمياد،  ولي اين طوري خودش رو مطرح مي کنه.  مي خواد داد بزنه که منم آدمم. حضور من لازمه. به من توجه کنيد.

 

اين جور آدم ها حکايت مسئول آفتابه  در مسجد رو ياد من مي اندازه که در توالت(با عرض معذرت) مي ايستاد و مواظب بود که کسي آفتابه ها رو ندزده  ولي بعد از مدتي که ديد هيچ کس آفتابه نمي دزده  تا بهش گير بده،  شروع کرد به تصميم گيري ها و تذکرات. "آقا آفتابه رو اون جا نذار اين ور بذار. اونو بر دار و ...  " .

 

بيشتر تصميماتي که در سطح جامعه گرفته مي شه، يک همچين پشتوانه اي داره. طرف الکي قانون مي ذاره تا بگه ما هم هستيم. الکي گير ميده تا بگه شما حاليتون نيست. درهاي ورزشگاه رو کامل باز نمي کنه تا کلاس بذاره و بگه يک استاديوم زير دسته منه. الکي پيام ميده نطق مي کنه.

نمي دونم شايد منم الان به همين درد دچارم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 فروردین1384ساعت 18:6  توسط رضا  | 

حسش نیست!

حسش نیست. حالش ندارم . خستم و... . اینا کلماتی که زیاد مش نویم و یا می گیم. همشون بار منفی داره و هزا تا بلا دنبالش خودشون میارن. الان منم دحسش و ندارم بیشتر بنویسم. سال نو مبارک! راستی اینجا ویرگول یا ویلگول یا .. نداره؟!!!!!!!!
+ نوشته شده در  جمعه 5 فروردین1384ساعت 0:5  توسط رضا  |